سایت جـامع آستـان وصـال شامل بـخش های شعر , روایت تـاریخی , آمـوزش مداحی , کتـاب , شعـر و مقـتل , آمـوزش قرآن شهید و شهادت , نرم افزارهای مذهبی , رسانه صوتی و تصویری , احادیث , منویـات بزرگان...

عید مبعث و مدح پیغمبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم

شاعر : سید هاشم وفایی
نوع شعر : مدح
وزن شعر : مستفعلن مستفعلن مستفعلن فع
قالب شعر : ترکیب بند

امشب دلم لبریز شور و بی‌قراری‌ست            سرشار از عطر دل‌انگیز بهاری‌ست

صحـن دل من از فـروغ نـور امـیـد            همچون رواق صحن‌ها آئینه کاری‌ست


در موسم و فصل گـل‌افـشانی بعـثت            یک چشمه اشک از آبشار دیده جاری‌ست

در گلشن هستی شکوه دوست پیداست            در هر طرف گل‌نغمۀ گرم قناری‌ست

در بزم پُرشور و نشاط مبعث ای دل            گفتم به طبع خود شب خدمت‌گزاری‌ست

با موجی از شور و امـید و شادمانی            گفتا مرا از لطف حق امیدواری‌ست

بگـذار اشک از دیـدگان خود فـشانم

تا نـام سـرسـبـز مـحـمـد را بـخـوانم

آن شـب حـرا آئـیـنـۀ نــور خـدا بـود            آواز ذرات جــهــان یــا ربّــنــا بـود

در خلـوت اسرار و پشت پردۀ غیب            تنها محـمد بود و جـبریل و خدا بود

بشنـید «اقـراءبـاسم ربک» یا محمد            مـبـهـوت در آواز گـرم آشــنــا بــود

آمد به گوشش تا صدای «قُمْ فَأَنْذِرْ»            سرتا به پـا غـرق فـروغ کـبـریا بود

وقتی نـبی سجـادۀ گـل پـهـن می‌کرد            سرشار از عـطر مناجات و دعا بود

انـوار یکـتایی به رویش موج می‌زد            دیــدار رویـش آرزوی انــبــیـا بــود

اهل یـقـیـن با یـاد او احـرام بـسـتـنـد            آری مـحـمـد کـعـبـۀ اهـل وفــا بــود

جـبـریل در بـین زمـین و آسـمـان‌ها            با این سروش جانفـزا غـرق نوا بود

در چشم خود او چشمۀ خورشید دارد

بر روی دسـتـش پـرچـم توحید دارد

بعثت همان گلبانگ سبز آسمانی‌ست            بعثت همان خورشید گرم و مهربانی‌ست

بعثت غروب نور شمع ظلمت و غم            بعـثـت طـلـوع آفـتـاب زنـدگـانی‌ست

بـعـثت شـکـوفـایی نـخـل اسـتـقـامت            بعثت به باغ دین شروع باغبانی‌ست

بعـثت ستـیغ نـور شد در شام ظلمت            بعثت شکوه لحظه‌های ارغوانی‌ست

بعـثـت رسـالـت بود بر دوش پیـمبر            آن رأیت سبـز همیـشه جـاودانی‌ست

بعثت همان ابر پُـر از باران رحمت            بعثت همان خوان بزرگ میهمانی‌ست

بعثت بشارت داشت بر خلق دو عالم            بعثت همان پیک امید و شادمانی‌ست

بعـثت برای محرمان خلـوت دوست            یک پرتوی از راز و اسرار نهانی‌ست

بـعـثـت شکـوه و ارمغان ایزدی بود

آئـیـنـه‌ای زیـبـا ز نـور احـمـدی بود

آمـد نـبـی تـا بـرهـمـه امـیـد بـخـشـد            بر سرد مهری زمان خورشید بخشد

آمـد نـبـی بـا پـرچـم یـکـتـا پـرسـتـی            بر کـائـنـات انـگـیـزه و امـیـد بخـشد

آمـد نــبــی تـا بـر بـلـنــدای زمــانـه            با دست مهـرش پـرچم توحـید بخشد

آمد نبی تا با یـقـین و عشق و ایـمان            دل را رهائی از غـم و تـردید بخشد

آمـد نـبـی تا بـر عـزا شـادی بـپـوشد            با بعثت خود عـاشـقان را عید بخشد

آمـد نـبـی تا بـا نـدای حـق پـرسـتـی            از بت‌پـرستی خـلق را تجـرید بخشد

آمـد نـبـی سـوی تـهـی‌دسـتان خـسته            تا آنچه از گـلـزار یـزدان چید بخشد

آمد نـبـی با مـذهـب اسـلام و توحـید            تا مـردمـان را مـرجـع تـقـلـید بخشد

سـوی خــلایـق بـا پــیــام نــور آمـد

بـا آیـه‌هـای روشـن و پُـر نــور آمـد

او خطبه‌های عشق را ایراد می‌کرد            دل‌های غـم آلـودگان را شاد می‌کرد

او جوهـر انـدیـشـه‌ها را اوج می‌داد            چون آیـه‌هـای نـور را ایراد می‌کرد

ویـرانـی آوارهای ظـلـم و کــیـن را            با دسـت‌های عـاطـفـت آبـاد می‌کـرد

از دخـتـران زنده در گـور جـهـالـت            با نـغـمـه‌های مهـربـانی یاد می‌کـرد

پیـوسته از یکـتاپـرستی گفت و آنگه            بر بت‌پـرستان جهان فـریـاد می‌کرد

وقتی که بت‌ها را برون می‌ریخت گویی            او کـعـبه را بار دگـر بنـیـاد می‌کرد

او هر گرفـتار سـتم را ای «وفایی»            بـا شــور آزادی خـود آزاد مـی‌کـرد

گرچه ز دست بت‌پـرسـتان دید آزار            با خُـلق نیکو خلق را ارشاد می‌کرد

تا بیـن مـردم از نبـوت از ولی گفت

اول رسـول الله را مـولا عـلی گـفت

نقد و بررسی